نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:38 | |







اتل متل جدايي

اتل متل جدايي

عشق گلم كجايي؟

حالم شده پريشون

يه دل دارم پر از خون

عشقم رفته هندستون

خونم شده قبرستون

يه دنيا قصه بردار

اسمشو بذار بچگي

تا آخر زندگي

آچين و واچين تموم شد

عمر منم حروم شد.....!!

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:37 | |







دوستت دارم ای تک رویای زندگی من

 

دوستت دارم ای تک رویای زندگی من

 

 

;دوستت دارم ی تنها عشق من تو تک چراغ زندگی منی

 


 

با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی

 

دوستت دارم ای تنها عشق من توتک خوشی زندگی منی

 


 

با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی

 

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک کلید خوشبختی منی


با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی

 

دوستت دارم ای تنها عشق من ;تو تک ستاره ی زندگی منی


با من بمان تو آن تک نیاز زندگی من هستی

 

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک امید زندگی منی


با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی

 

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک دوست شبهای منی


با من بمان تو تک معنی دهنده زندگی من هستی


 دوستت دارم ای تک رویاي زندگی من

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:35 | |







هر کی اومد تو. زندگیم


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:34 | |







فقط چند روز دیگر تا روز دیدار با تو فاصله است

فقط چند روز دیگر تا روز دیدار با تو فاصله است

فقط چند روز دیگر فاصله است ، تا قشنگ ترین نگاه ها

و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزید ...

من هنوز ...


پشت این انتظار آبی رنگ سرشار از سکوت ،


به امید دیدنت نشسته ام .


تنها یک آرزو دارم :

 

 تو هم منتظر دیدنم باشی و روزها را به خاطر دیدارم


شمارش کنی .

چه انتظار زیبایی

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:33 | |







کجا

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:29 | |







زورکی

8b9ryuof4hnib4bgpam.jpg

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 11:54 | |







به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد




به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد



[+] نوشته شده توسط حجت در 11:50 | |







دیروز


دیروز را سوزاندیم برای امروز... امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر !!! این است بازی پوچ ما انسانها

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 11:40 | |







من کیم

من کیم؟ گنج مهر و وفایم

من کیم؟ آسمان سخایم

من کیم؟ چهره یی آشنایم

مادرم، جلوه گاه خدایم

من کیم؟ عاشق روی فرزند

جان من پر کشد سوی فرزند

بر نخیزد دل از کوی فرزند

عاشقم، عاشقی مبتلایم

 

عکسهای طبیعت زیبای بهاری


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:20 | |







اشک رازیست

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

عکس زیبای ابرهای آسمان

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:18 | |







با درودی به خانه می آیی و

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

 

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:10 | |







تـن تـو آهـنگی است

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)

تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:8 | |







جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار

سایت کارت پستال عاشقانه جدید و زیبا

 


 

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار
جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار
 

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار
جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

[+] نوشته شده توسط حجت در 20:5 | |







فرشته کوچولو

چه یافت آنکه تو را گم کرد و چه گم کرد آنکه تو را یافت

داستان فرشته کوچک نجات بخش مادر

باران میبارید. درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای با شنلی قرمز که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است…..

 

دکتر گفت:باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر،

دختر

من سه سال است که از دنیا رفت!! و به عکس و شنل قرمز دخترش در رخت آویز اشاره کرد..دکتر به طرف شنل رفت لمس کرد شنل خیس بود. به عکس نگاه کرد پاهای دکتر سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:2 | |







مورچه

داستان مورچه و عسل

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

 

هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!

بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!

بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،

من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود

و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی…

مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،

اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.

من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!

بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند

ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.

من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:

یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت:

بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…

مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت…

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،

چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،

چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند

و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت

تا رسید به میان حوضچه عسل،

و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار  / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او  / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:

عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.

اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم  /  تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:

نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است…

این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش

پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.

مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:1 | |







خیال

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 19:57 | |







باز آن یار بی وفا

باز آن یار بی وفا


باز آن یار با جفا


رفته بی من ای خدا


باز که شده درد آشنا


من تنها یا دل شدم


او با کی شد همنوا


او که با من میدمید


او که از من می شنید


حال رفته بی من چرا


راز دل شد برملا


من بی او خوابم نبرد


او با کی شد هم قبا


باز من دیوانه شدم


مست با بیگانه شدم


او در دلم جا خوش بکرد


من رسوا ترین رسوا


خوش بودم وقتی که بود


مست بودم با دلبران

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:55 | |







یکی داشت و یکی نداشت★

یکی داشت و یکی نداشت★

اونی که داشت تو بودی و انوی که تو رو نداشت منღ

یکی خواست و یکی نخواست★

اونی که خواست تو بودی و اونیکه بی تو بودن رو نخواست منღ

یکی آورد و یکی نیاورد★

اونی که اورد تو بودی و اونی که  به جز تو به هیچکی ایمان نیاورد منღ

یکی موند و یکی نموند★

اونی که موند تو بودی و اونی که بی تو نتونست بمونه منღ

یکی رفت و یکی نرفت★

اونی که رفت تو بودی و اونی که بخاطر تو تو قلب هیچکی نرفت من

 

Click to view full size image


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:41 | |







ای آسمان زیبا امشب دلم رفته

 

ای آسمان زیبا امشب دلم رفته   

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران   

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

   امشب خیال دارم تاصبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته   

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو 

  پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:35 | |







یکی را دوست دارم

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:33 | |







نزار امشبم با یه بغض سر بشه

نزار امشبم با یه بغض سر بشه


بزن زیر گریه چشات تر بشه

بزار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم


یه امشب غرور و بزارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه


غرورت نزار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی..

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:21 | |







بامن بمان

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

http://www.pic.iran-forum.ir/images/fkr0p1l2vcx64833pq3u.jpg

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:18 | |







يا من حتی به سکوت

 

يا من حتی به سکوت 

 

عشق و رویا و خیال

 

همچو یک نغمه که آید ز بهشت

روز و شب ساز محبت میزد

تا نگاهم به محبت یکروز
همره عشق
و سرمست امید
تا به آن وادی رویائی رفت در پی عشق درون دلها
تا ببینم که هنوز عاشقی میخواند
لیک افسرده دلم باز آمد 
همه دلها به سکوت یا بسی تنها بود
عشق رنجید و خزید کنج قلبم غمگین
و دگر نغمه عشق رو به خاموشی رفت
و سپس شورش فریادی شد
و پریشان دل من باز آمد 
پس از آن عشق فقط گریان بود
و بسی غمزده وقهر آلود
دگر او میدانست که تمنای دل انسان نیست
عشق شاید هر روز
از کنار تو هم آرام گذشت
در تو هم عشق ندید
لیک بامن این عشق 
جسم انسانی شد
تا که فریاد شدم 
و دلم سخت گریست 
وای اگر عشق نیابد قلبی
و به فقری برسد
آنزمان میگرید 
تو ولی باز ز خود می پرسی:
از چه من غمگینم   

[+] نوشته شده توسط حجت در 20:15 | |







شب عاشقی


[+] نوشته شده توسط حجت در 20:12 | |



صفحه قبل 1 ... 94 95 96 97 98 ... 112 صفحه بعد