می دونی می خواهم بعد از خدا حا فظیمون بگم
دیگه دوستت ندارم اگه تو نمی دونی ولی خوب
دلم خبر داره که دوستت ندارم یک دروغ شاید
باور نکنی ولی من دوستت دارم .
من هیچ وقت نتوانستم تو چشمای کسی نگاه
کنم و به او بگم که چقدر دوستش دارم همیشه
همین بوده تا بو ده همین بوده .اخ شاید تقصیر
غرور که اجازه نمی دهد به تو بگم که چقدر
دوستت دارم .همیشه نوشتم همیشه کار قلم بوده
چرخیدن داخل دست ها ی من وکار کاغذ شده
نگاه کردن به من . می نویسم چون می دونم
هیچ کس نمی خونه . می نویسم تا اسبات کنم که
چقدر تنهایم .هیچ کس نمی داند درد دل من را
هیچ کس به جز قلم و کاغذ نمی داندکه من تو را
به چه اندازه دوست دارم .تنهایم تنهایم گذاشتن ولی
من هرگز تنها نگذاشتم کسی را .کاغذ قلم یک عمر به
حرف های من گوش دادن ولی همیشه نگاهم می کنند
من دوست دارم کسی جوابم را دهد سوال کوتاهی دارم
ولی جوابش برایم بسیار بزرگ است .
اخ دلکم که چقدر تو تنهایی .دیگه من میتونم به چه کسی
تکیه کنم .معبد گاه دلم را می سپارم به تو ای یار قلب کوچکم
را میسپارم به دست خاک .می خواهم بنویسم که چه کردی با ما
ای یار . حتی نوشتن این کلمه برام خیلی تمام شد من نمی خواهم بنویسم
چون دوست ندارم که بگویم خداحافظ .
میتر سم چشمانم را ببندم ولی تا باز کنم پشتم کسی نیست.
دیگر تنها شدم.دست دوست کم دارم .می دانی هر گاه با تو دست می دادم
هنگامی که دست های کوچک و سردم در کناره ی دستان پر زمهرت قرا می گرفت
ارامش می گرفتم . ولی حال چه.حال هر وقت دست کوچک وپر ز گناهم را سویت
روانه می کنم تنها با یک تبسم سرد جوابش را می دهی .
اری شاید به کام ما تلخ باید ولی اگر تلخی ما باعث شادی شماست پس چه بهتر ما همیشه تلخ کامیم
انگار چاره ای نیست بر جدایی هیچ حکمی نیست پس
خدا حافظ ای فرشته ی بی بال زمینی

|