نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





با تو هستم


با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:48 | |







از همون لحظه اول که تو قلبم پا گذاشتی

 


از همون لحظه اول که تو قلبم پا گذاشتی

 


قلبمو ازم گرفتی و یه جایی جا گذاشتی

 


منو کشتی ٬منوکشتی٬ منو قلبمو سوزوندی

 


رفتی و رو همه حرفات خیلی راحت پا گذاشتی

 


خودت اما خوب میدونی منو با راز نگاهت

 


توی این شهر غریب رفتی و تنها گذاشتی

 


رفتی و ازم گرفتی همه ی دارو ندارم

 


به جز اندوه و غم و غم دیگه چیزی جا نذاشتی

 


رفتی و حتی نگفتی یه کلام خدا نگهدار


                                                                                     حتی یه بوس کوچولو
وی گونه هام نذاشتي

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:45 | |







یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم


یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

 

حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

 

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

 

چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

 

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

 

دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

 

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

 

من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

 

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

 

خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

 

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

 

شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

 

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

 

کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

 

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

 

دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

 

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

 

مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

 

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم

تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:44 | |







اگه آسمون زمین شه

 

اگه آسمون زمین شه

اگه دریا یه کویر شه

اگه دنیا زیرو رو شه

اگه چشمات بی غرور شه

اگه خورشید بی غروب شه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه کوه بیاد رو دوشم

اگه جام زهر بنوشم

اگه ماه دیگه نباشه

روزا آسمون سیاه شه

اگه جنگل بشه صحرا

اگه امروز نشه فردا

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه خوابتو نبینم

دیگه گل برات نچینم

اگه حتی یه جوونه

توی گلدونا نمونه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باز مثه همیشه

بگی( من با تو ؟؟!!! )نمیشه

بگی که منو نمیخوای

دیگه پیش من نمیای

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باشم و نباشم

هر جای دنیا که باشم

حتی از چشمات جداشم

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه شعرامو نخونی

اگه باز پیشم نمونی

راز عشقم رو ندونی

بازم عاشقت میمونم

عشق و تو نگات میخونم


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:42 | |







دلم که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟


دلم که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟

 

کي گفت بياي تو قلبم و مهمون ن...ه بشي؟

 

کي گفت منو صدا کني با اون چشات نگاه کني

 

قلبم و از جا بکني بعدش اونو رها کني

 

کي گفت يواشکي بياي تو قلب من پا بذاري

 

کي گفت بري و تا ابد رد پاتو جابذاري

 

کي گفت منو شکار کني شکارت و رها کني

 

صيدت و تنها بذاري صيد ديگه شکار کني

 

کوه غرور بودم کي گفت بياي و مجنونم کني

 

کي گفت که تو حصار غم اسير و زندونم کني

 

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

 

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

 

کي گفت که از چشاي من خواب و بدزدي و بري؟

کي گفت پريشونم کني٬ کي گفت بری؟کي گفت بري؟

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:41 | |







بین خدایی با دلم چه کردی

 

 

 

 این کارا رو با دل دیگه کردی؟

 

 

مثه دل من دلي رو سوزوندي؟

 

 

 لباس غم به هیچ دلی پوشو ندی؟

 

 

هیچکی مثه من نازت و خریده؟

 

 

 هیچکی با رویای تو پر کشیده؟

 

 

میشه بگی چند تا دل و شکستی؟

 

 

 میشه بگی تو چند تا دل نشستی؟

 

 

دین و مرام و اعتقادت اینه؟

 

 

 دوست دارم عاشقتم همینه؟

 

 

دروغ بود هر چی که به من میگفتی؟

 

 

همین بود اون وفایی که میگفتی؟

 

 

شاید خدا نکرده عاشق شدی؟

 

 

 عاشق یک دلبر دیگه شدی؟

 

 

برو ولی اینو یادت بمونه

 تو قول دای بیوفای دیوونه


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:38 | |







ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم


ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم

 


ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

 


ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو

 


ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو

 


تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم

 


وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

 


عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم

 


ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

 


ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم

 


ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم

 


ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده


راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:36 | |







کاشکی الان تو خواب بودم تو رویا


 

 

 

 

کاشکی الان تو خواب بودم تو رویا

 

 

یعنی میشه بیدار بشم خدایا؟

 

 


بیدارشم و ببینم اینا خوابه

 

 

 یا مثلا حباب روی آبه

 

 


اما نه این تقدیر شوم منه

 

 

مثل یه جغد شوم رو بوم منه

 

 


انگار باید بسوزم وبسازم ا

 

 

ی خدا جون مرامت و بنازم

 

 


نمیدونم تا کی ادامه داره

 

 

تا کی میخواد بلا واسم بباره

 

 


تا کی باید هی الکی بخندم

 

 

چشام و رو بدیها من ببندم

 

 


همه بگن چه دختر شادیه

 

 

 خوش به حالش از زندگیش راضییه

 

 


کا شکی دلم غصه پنهون نداشت

 

 

 جغد رو بوم خونمون جون نداشت

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:35 | |







کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم


کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم

 


پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم

 


یه دل که توش غم نباشه

 

غصه و ماتم نباشه

 


یه دل که عین سنگ باشه

 


زشتی ها توش قشنگ باشه

 


دلی که توش راز نباشه

 


یه دلبر ناز نباشه

 


به غصه و غم هیچ دری

 

 توی دلم باز نباشه

 


دلی که با نگاه اون پاره نشه

 


این همه نازک نباشه

 


یه دل که توش خون نباشه

 


غصه ی پنهون نباشه

 


دلی که مثل قصه ی

 

لیلی و مجنون نباشه

 


کاشکی میشد کاشکی میشد

 

 اما میدونم نمیشه

 


همین دلم توی تنم

میمونه واسه همیشه

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:32 | |







اين ديگه بار آخره دارم باهات حرف ميزنم


اين ديگه بار آخره دارم باهات حرف ميزنم

 

 

خداحافظ نا مهربون ميخوام ازت دل بكنم

 

 

ديگه كسي نيست كه بهش هر چي دلت ميخواد بگي

 

 

هي التماست بكنه بگه نگو ، بازم بگي

 

 

چقد بهت گفتم نگو صبرم يه روز تموم ميشه

 

 

حالا اومد اون روزي كه مي ترسيدم همون بشه

 

 


سخته ولي من ميتونم سخته ولي من ميتونم

 

اين جمله رو اينقد ميگم تا كه فرموشت كنم

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:30 | |







نازنین وقتی که نیستی میدونی چه حسی دارم


نازنین وقتی که نیستی میدونی چه حسی دارم

 

میدونی از غم دوریت چه حس غریبی دارم؟

 

مثه حس يه قناري که توي قفس مي ميره

 

مثه اون نهال کاجي که تو گلدون جون مي گيره

 

مثه اون ماهي کوچولو که توي تنگش اسيره

 

مثه اون پرنده اي که زير بارون پر میگیره

 

مثه حس بچه اي که مامانش جلوش مي ميره

 

باباشم زودي ميره يه زن ديگه ميگيره

 

مثه حس بابايي که پسرش دوچرخه ميخواد

 

باباهه قول بده اما..نتونه واسش بگيره

 

مثه وقتي که بخواي داد بزني اما نتوني

 

مثه حس غنچه اي که باغبون اونو مي چينه

 

مثه وقتي که دلت واسه يکي خيلي مي سوزه

 

بغض و گريه لباتو به هم مي دوزه

 

مثه وقتي آسمون ابري باشه اما نباره

مثه وقتي بگي اما ... بت بگن اما نداره


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:17 | |







تقدیم به تو غریبه


[+] نوشته شده توسط حجت در 15:9 | |







شاید فراموشت شدم

 

شاید فراموشت شدم

 

شاید دلت تنگ برام

 

شاید بیداری مثل من

 

به فکر اون خاطره ها

 

شاید تو هم شب که میشه

 

میری به سمت جاده ها

 

بگو تو هم خسته شدی

 

مثل من از فاصله ها

 

با هر قدم برداشتنت

 

فاصله بینمون نشست

 

لحظه ای که بستی درو

 

شنیدی قلبم شکست

 

یادت بیاد که من کیم

 

همون که میمیره برات

 

همونی که دل نداره

 

برگی بیافته سر رات

 

نمیتونم دورت کنم

 

لحظه ای از تو رویاهام

 

تو مثل خال کوبی شدی

 

تو تک تک خاطره هام

 

از کی داری تو دور میشی

 

از من که میمیرم برات

 

از منی که دل ندارم

 

برگی بیافته سر رات

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 10:33 | |







خدایا

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم

 

نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

 

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

 

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

 

 

 اميدوارم نماز و روزه همه عزيزان قبول درگاه حق باشه

 

من ِ بنده حقيرم از دعاي خيرتون بي نصيب نذارين

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 10:25 | |







این روزها

  این روزها آنقدر حسود شده ام  که به آیینه ای که

 

 

                     هرروز  نگاهت را در خود تکرار می کند

 

 

                                    حسادت می کنم

 

 

       و به دستگیره دری که   هرروز بارها  بردستان تو بوسه می زند

 

 

                   این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

 

 

                             که به چشمان تمام کسانی که

 

 

                            قامت تورا در چارچوب نگاه خود

 

 

                                    ترسیم می کنند هم

 

 

 

                                  حسودی ام می شود

 

 

 

               و به کودکی که عطر نفس های تورا هنگامی که بوسه بارانش

 

 

 

                                    می کنی می نوشد        

 

                                      

 

                      این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

 

 

 

                                   وحسرت لحظه هایی که

 

 

                            بدون درآغوش کشیدنت می گذرد

                          


[+] نوشته شده توسط حجت در 10:20 | |







نمیخوام فقط داداشیم باشی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه

 


[+] نوشته شده توسط حجت در 9:33 | |







دلت میاد

تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

به یاد چشمهای تو فال میزنم امشب

ببینم میروی اخر از اینجا یا که میمانی

تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم

همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

عجب روز قشنگی بود روز اشناییمان

چه شد حالا که از انتخاب خود پشیمانی

همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت

تو هم رفتی و یادت رفت و نام من به اسانی

چه زود از یاد بردی ان قرار روز اول را

همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی

ولی دیوانه ات هستم خودتت هم خوب میدانی

تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند

دلت امد دل گلهای باغک را بلرزانی

و عادت درد سنگینی ست وقتی که اوج میگیرد

به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

تماشا میکنک این قصه را زیبای من اما

خدا را خوش نمیامد که این دل را بسوزانی


[+] نوشته شده توسط حجت در 22:24 | |







یادته قرار اول بوته های توت فرنگی

یادته قرار اول بوته های توت فرنگی

جمله ی اولت این بود چه تابستون قشنگی

پیرهن سفید تنت بود مث دامادای خوشبخت

اما من لباس مشکی با یه روسری  رنگی

عشقمون گل داد و گل داد زیر بارونای نم نم

اسمو هر جا نوشتی حتی دیوارای سنگی

اما باز مثل همیشه یکی دنیا رو بهم ریخت

این دفعه نه قهرمان بود نه پهلوان جنگی

بی جهت ازم بریدی شایدم یکی رو دیدی

دیگه نه نامه و حرفی نه تماسی نه زنگی

توی قصه ها میگفتم ماه اگه پیش تو باشه

پشت اونجا در کمینه سایه خشم پلنگی

بی خداحافظی گذاشتی عابرای رویاهامو

حتمنم تو این خیالی که دیگه خیلی زرنگی

همیشه ماهی بزرگا تا زمونی پادشاهن

که نباشه توی دریا قدرت تاج نهنگی

تو منو میکشی کم کم نه با اسلحه نه با سم

راستشو بخوای عزیزم تو خودت یه جور تفنگی

اما اینو مطمئن باش دنیا این جور نمیمونه

دامن تو رو میگیره اه سرد دل تنگی


[+] نوشته شده توسط حجت در 22:22 | |







با خود به ابد خواهم برد

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر


- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد


[+] نوشته شده توسط حجت در 22:21 | |







یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم...


[+] نوشته شده توسط حجت در 13:5 | |







دلم برای کسی تنگ است

  

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که چون بیاید
به هر رفتنی پایان دهد
کسی که ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود...

  


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:50 | |







گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بی تاب یکی خواهد کرد؟

یا  در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

یا شاید در شبی مهتاب

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده می سپارد!

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

 بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم..............


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:48 | |







خدا حافظ ای فرشته ی بی بال زمینی

 

می دونی می خواهم بعد از خدا حا فظیمون بگم


دیگه دوستت ندارم اگه تو نمی دونی ولی خوب

 


دلم خبر داره که دوستت ندارم یک دروغ شاید


باور نکنی ولی من دوستت دارم .


من هیچ وقت نتوانستم تو چشمای کسی نگاه


کنم و به او بگم که چقدر دوستش دارم همیشه

 

همین بوده تا بو ده همین بوده .اخ شاید تقصیر


غرور که اجازه نمی دهد به تو بگم که چقدر


دوستت دارم .همیشه نوشتم همیشه کار قلم بوده

 

چرخیدن داخل دست ها ی من وکار کاغذ شده


نگاه کردن به من . می نویسم چون می دونم


هیچ کس نمی خونه . می نویسم تا اسبات کنم که


چقدر تنهایم .هیچ کس نمی داند درد دل من را

 


هیچ کس به جز قلم و کاغذ نمی داندکه من تو را


به چه اندازه دوست دارم .تنهایم تنهایم گذاشتن ولی


من هرگز تنها نگذاشتم کسی را .کاغذ قلم یک عمر به


حرف های من گوش دادن ولی همیشه نگاهم می کنند


من دوست دارم کسی  جوابم را دهد سوال کوتاهی دارم


ولی جوابش برایم بسیار بزرگ است .  


                  اخ دلکم که چقدر تو تنهایی .دیگه من میتونم به چه کسی 


تکیه کنم .معبد گاه دلم را می سپارم به تو ای یار قلب کوچکم


را میسپارم به دست خاک .می خواهم بنویسم که چه کردی با ما


ای یار . حتی نوشتن این کلمه برام خیلی تمام شد من نمی خواهم بنویسم


چون دوست ندارم که بگویم خداحافظ .


میتر سم چشمانم را ببندم ولی تا باز کنم پشتم کسی نیست.


دیگر تنها شدم.دست دوست کم دارم .می دانی هر گاه با تو دست می دادم


هنگامی که دست های کوچک و سردم در کناره ی دستان پر زمهرت قرا می گرفت


ارامش می گرفتم . ولی حال چه.حال هر وقت دست کوچک وپر ز گناهم را سویت


روانه می کنم تنها با یک تبسم سرد جوابش را می دهی .


اری شاید به کام ما تلخ باید ولی اگر تلخی ما باعث شادی شماست پس چه بهتر ما همیشه تلخ کامیم


انگار چاره ای نیست بر جدایی هیچ حکمی نیست پس

 


خدا حافظ ای فرشته ی بی بال زمینی


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:44 | |







مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

 

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

 

نقاشی می کشم

 

دنیای وارونه ام را ،

 

از اینجا تا بی انتهایی تو

 

رنگ در طرح

 

بوسه ای بر باد

 

درختی در آغوش خاک

 

آسمانی بی ماه

 

طبیعتی برهنه

 

و من

 

چشمانم حکایت ها دارد ...

 

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

زندگی باید


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:42 | |







مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .

 

 
مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .
 


 
دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
 


 
برای همینتویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوزجوانم!
 

من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی وحالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟
تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای؟
نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرادر یاد تو تسخیر می کند .
میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و منفرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .
افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پراز تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقتعجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   
 

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟
 

تو اولین و تنها کسی بودی کهانگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی
تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی
و من دعا میکنم هرگز  رد پایمان ازساحل نگاه همدیگر محو نشود .
عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که درپس آن تنها تر نخواهم شد
 


[+] نوشته شده توسط حجت در 12:40 | |



صفحه قبل 1 ... 93 94 95 96 97 ... 112 صفحه بعد